شاید سخت ترین و تلخ ترین دل نوشته ام همین متن باشد چون این بار میخواهم دست از وانمود کردن بردارم و قبول کنم مشکلاتی که بین من و تو هست عمیق تر و پیچیده تر از این حرفاست که بتوانیم دنیایی که زمانی در تلاش برای ساختنش بودیم را پس بگیریم و حرمت ها آنقدر شکسته شده که درست کردن همه چیز شاید هزار سال زمان ببرد که حتی اگر عمر ما هم کفاف دهد مطمئن نیستم دل ما راضی شود برای برگشت دوباره چرا که ما دنیای همدیگر را نابود کردیم چه خواسته و چه ناخواسته بهم ضربه ها زدیم و حالا این بیزاری مانند غباری آن خاطرات خوش و لحظه های عاشقانه رو پوشانده و خاکستری کرده است ولی مقصر کیست؟
شاید من ، تو ، خانواده هایمان ، شرایطمان ، فرهنگمان ، سرنوشتمان و حتی خدا...
اما به دنبال مقصر گشتن دیگر دردی را دوا نخواهد کرد و ظرفی که افتاده دگر شکسته و ترمیم ناپذیره اما درد ما دشمنی و کینه و تلافی نیست. ما میتوانستیم تا اخر دنیا با هم بجنگیم ولی دشمنی ما زاییده علاقه ای بود که در ما ایجاد شده بود علاقه ای بین دو دنیای متفاوت ، ارزوهای متفاوت ، فرهنگ متفاوت و اینده ای متفاوت که در تلاقی هم قرار گرفتند دچار این گره کور شدند و کار را به اینجا کشاند . در واقع درد ما ناتوانی ما در انکار است ما دشمنی کردیم ، فرار کردیم ، فراموش کردیم و هرکاری انجام دادیم تا انکار کنیم علاقه ای رو که بین ما به وجود اومده بود و شاید الان میفهمم که چرا هربار رفتی و هربار برگشتی و باز رفتی و ما اشتباه کردیم که بجای پیدا کردن راه حل هربار لجبازی کردیم و حالا از ما از ارزو های کودکیمان و دنیایمان و حتی علاقه مان چه مانده ؟ مانند مردگانی متحرک سرگردانیم تورا نمیدانم اما در این مدت اتفاقی نیوفتاد که باعث این بشه که به تو فکر نکنم نتوانستم فرار کنم چون زیر باران خیس شدم و عطر تورا حس کردم نتوانستم فراموش کنم چون موسیقی و فیلم هنوز وجود دارند و در واقع نتوانستم انکارت کنم چون هنوز در سینه ام قلبی میتپد
نمیدانم چقدر گذشته است از جدایی ما شاید دو ماه شاید شاید از موقعی که عقد کردی شاید بیشتر و حتی شاید از همان روزی که نگاهمان در هم گره خورد و زیر باران قدم زدیم و خیس شدیم هم از همدیگر جدا شده بودیم.
بگذریم ! هرچه که بوده و هرچه که شده احساسات و خاطراتی هستند که در خلوتمان مرورشان میکنیم اما به نظرم وقت آن رسیده تا دیدگاهمان را نسبت به زندگی بهتر کنیم نفرت ها و غرور را کنار بگذاریم و دست از بدبخت بودن و بدبخت کردن خود برداریم و من به عنوان یه انسان و شاید حتی روزی به عنوان یه دوست هرکاری از دستم بربیاد برایت انجام خواهم داد و از تو تقاضای بخشش دارم تا هردو ذره ذره آرامش را وارد زندگیمان کنیم و بجای فرار و انکار بپذیریم خاطرات خوبی که با هم تجربه کردیم دیوونه بازیهایی که در کنار هم انجام دادیم و علاقه ای که روزی در قلب هایمان ایجاد شد و شاید ته مانده ای از آن تا اخر دنیا همراه ما بماند و شاید بتوانیم به حرمت آن دوران حد اقل بجای فرار بهم کمک کنیم و شاید دوست بمانیم بدون توقع و بدون دغدغه البته من نمیگویم زنگ بزن بهم الان یا بیا اینجا اما کم کم همدیگر را ببخشیم و بگذریم از خطاهای یکدیگر و شاید یه روزی با دیدگاهی نو بتوانیم درباره همه چیز صحبت کنیم روزی که امادگی رفع کدورت هارو داشته باشیم چه فردا باشد و یا سال های دور و من مشتاقانه منتظر اون روز میمانم و میدانم شماره من و ادرس این وبلاگ را فراموش نمیکنیپ.ن: پریسا خانم خواهش میکنم عینک بدبینی و کینه رو بردار بعد این متن رو بخون و درباره اش فکر کن و خواهشن از اتفاقاتی که افتاده و یا ما رقمشون زدیم فرار نکن و بدون من عاشقانه نوشتم لحظه ای به اون سنگ نگاه کن متوجه میشی...
(اون سنگ رو که داری هنوز؟)
برچسب:
نویسنده: الینا رحیمی
تاريخ: چهارشنبه
11 فروردين
1400 ساعت: 16:32