در وصف دلنوشته
و اما آنروز،آن پارك،آن باران آن نيمكت و آن اهنگ و آن مرد كه در كنجي ارام خفته بود..همه وهمه به خاطرات پيوستند...خاطراتي خوش ...و شايدهم ناخوش وما شايد هرزگاهي با ديدن پاركي،باراني،نيمكت خيسي،اهنگي عاشقانه و يا مردي ك دور از هياهوها و رفت و امد ها و نگاه هاي حقارت اميز ما در گوشه اي وبه دور از چشم ها ارام به خواب رفته بود به ياد هم بيوفتيم
به ياد باهم بودن هايمان، بچگي هايمان و ادعاي بزرگ بودنمان به ياد خنده هايمان و گريه هايمان خنده هاي تلخ و گريه هاي شيرين...به ياد كنارهم قدم زدن هايمان ب ياد حرف ها بحث ها دعوا ها قهركردن ها و اشتي كردن هايمان ودلقك بازي دراوردن هايمان...ب ياد چاي نبات داغ در آن گرماي سوزان تابستان و پسربچه اي همراه پدربزرگش كه با لبخند از كنارمان گذشت...و اما ادم ها انقد زود عوض ميشوند ك فرصت نميشود ببيني چند دقيقه بين دوستي ها تا دشمني ها فاصله افتاده....همه اين ها در ذهنم هك شده اند لحظه ب لحظه و هيچ كدام را فراموش نخواهم كرد تورا هم فراموش نميكنم...بلكه ب نديدنت عادت ميكنم...و از كيلومترها آن طرف تر صدايت را ميشنوم خنده هايت را لمس ميكنم و دل نگراني هايت را ميفهمم ...هنوز احساساتم سرجايش است واضطراب نديدنت را در چشمان بي قرارم خواهي ديد و حسرت رفتنت را از سكوت نگاهم خواهي ديد و اتش نگاهت ديدگانم را خواهد سوزاند و اشك مرهمي نيست بر اتش دل....
+
تاریخ یکشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۵
ساعت 12:48 نویسنده
پرتقال
|
برچسب: دلنوشته,
نویسنده: الینا رحیمی