خرید بک لینک
کلیشه کلیشه کلیشه
از تمام کلیشه های دنیا تنفر پیدا کردم عاشق شدن فارق شدن انتقام خشم مهربونی و هر احساس دیگری انگار ادمها تکراری شدن مثل یه فایل کامپیوتری کپی میشن و دقیقا مثل هم زندگی میکنن دیگه برام جزئیات زندگی مهم نیس تفاوت ها مهم نیس هرکی میتونه تبدیل به هرچیز و هرکس بشه کافیه بخواد. و دقیقا رفتارایی که یه زمانی بیزار بودیم ازشون یا مسخره میکردیم یا میترسیدیم خود مارو در بر گرفتن و این ینی دنیایی خاکستری با ادمهایی خاکستری و رنگارنگ ینی ن خوب ن بد ولی هر روز پشت یه نقاب جدید...
اونی که قتل کرد اونی ک دزدی کرد اونی ک آبرو برد اونی ک نامردی کرد هم یه روز کودکی بوده پر از آرزو های خوب برای خودش و ادمهای اطرافش و کلی خواسته ی کوچیک و بزرگ برای ایندش که میخواست به اونا برسه تا دنیایی زیباتر ایجاد کنه اما یه روزی یه جایی در یه لحظه اون کودک میمیره کودکی که میخواست دل های آلوده و غمگین رو پاک کنه کودکی که با دیدن یه فقیر بغض میکردو میگفت باید بزرگ شم تا کاری کنم کودکی که ادم سیگار به دست میدید میترسید کودکی که ارزو داشت کثافط رو از این دنیا بیرون کنه حالا خودش میشه جزئی از همین کثافط با یه سیگار در دستش در حالی ک بی تفاوت از کنار فقیری رد میشه و فقط ب فکر خودشه و چ اسون خودخواه شدیم و نفهمیدیم و چ بد که بزرگ شدیم و شدیم جزئی از همین خاکسترِ خاکستری...
ایراد ازونجایی شروع شد که سعی کردیم بشیم شبیه اونی که بهمون ضربه زد تا این ما باشیم که ضربه میزنیم ایراد اونجایی شروع شد که خواستیم ظالم باشیم تا مظلوم و مظلومیت رو نشان ضعف دیدیم و ظالم رو قدرتمند و مقتدر پس انتخاب کردیم حق بقیه رو بخوریم قبل اینکه حقمون رو بخورن مال همدیگرو بدزدیم قبل اینکه اموالمون دزدیده شه و دل همدیگرو بشکنیم قبل اینکه دلمون شکسته شه و همه جا شنیدیم که زمین گرده هرکار کنی سرت میاد اما این فقط بزرگترین دروغ دنیاست که افراد مظلوم ساختند تا آروم باشن بی توجه به اینکه زمین نه گرده ن صاف همه در طول تاریخ اشتباه کردند زمین مانند یه سربالاییه مثل یه کوه پایین کوه گله گوسفند همیشه در حال چرا کردن و بع بع کردنند و افراد خوشبخت در قله این کوه قرار دارند و برای رسیدن به این قله باید گوسفند هارو قربانی کنی از روی بقیه مردم رد شی و اونارو پرت کنی پایین و آذوقشونو بدزدی تا خودت بتونی برسی به قله خوشبختی دنیا... و چه غم انگیزه روزی که اون کودک معصوم و بی گناه واقعیتو میفهمه و تبدیل میشه به ی گرگ خونخواه و خودخواه و دست به هر کثافطی میزنه برای بالا کشیدن خودش ولی ای کاش گاهی برگردیم به عقب گاهی پشت سرمونو نگاه کنیم گاهی دست کسی ک پشت ماست رو بگیریم و گاهی ب یاد بیاریم ارزو های زیبامونو و احیا کنیم اون کودک معصوم درونمونو شاید تغییری کردیم شاید یادمون اومد که حتی اونی که روی قله هست هم روزی باید این دنیارو با دست خالی رها کنه و ۲۰۰ سال دیگ کسی حتی اسم مارو هم یادش نخواهد آمد و دنیا فراموش میکنه ادمارو و شاید کمی و فقط کمی مهربان تر بشیم نسبت به هم و کمتر در حق هم بدی کنیم...
+ تاریخ سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۶ ساعت 2:23 نویسنده Ostad |

برچسب: نویسنده: الینا رحیمی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:32

صفحه بندی